ورود اولین گروه از آزادگان
بیست و ششم مرداد ماه هر سال یادآور خاطره شورانگیز ورود اولین گروه از آزادگان سرافراز به میهن اسلامی است؛ یاد آن روز و روزهای پس از آن شور و شعف وصف ناپذیری در همه کسانی که آن روزها را دیده اند به خصوص آزادگانی که سالها درد و رنج اسارت و شکنجه های روحی و جسمی دشمن را بر تن دارند ایجاد میکند, حقیقتا ملت ایران شکوه و عظمت خود را در استقبال از فرزندان خویش به نمایش گذاشت. حدود یکماه امکانات نقلیه ای کشور، توان سپاه و ارتش به کار گرفته شد تا از فرزندان خود استقبال، پذیرایی، ویزیت اولیه درمانی، تجهیز و اعزام به محل سکونت نماید.
تمام کشور از پایتخت تا دورترین روستای کشور را سرور شادی فرا گرفته بود هر گروه از آزادگان از بدو ورود به میهن تا رسیدن به خانه و خانواده خود طی چند نوبت با مستقبلین بزرگواری برخورد کرده و آنچنان مورد محبت قرار میگرفتند که گویی در جمع خانواده یا عزیزترین دوستان خود هستند .
کمپ 17 در نزدیکی شهر تکریت زادگاه صدام قرار داشت. اردوگاهی جدیدالتأسیس که در زمان جنگ به عنوان پادگان آموزشی مورد استفاده قرار میگرفت و فاقد هرگونه حصار و برج و بارویی جهت نگهبانی بود 1ماه پس از رحلت امام عراقیها تصمیم گرفتند بعنوان اردوگاه مورد بهره برداری قرار گیرد و لذا نخبگان آزادگان را که به تعبیر عراقی ها "دجال" بودند از چندین اردوگاه به آنجا منتقل شده و در شرایط بسیار بد اسرا را مجبور به ساماندهی و فضاسازی جهت استقرار خود نمودند، علیرغم اینکه بیش از 1سال از تشکیل اردوگاه گذشته بود هنوز کار پایان نیافته و هر روز تعدادی از بچه ها به نوبت از یک آسایشگاه جهت کار به بیرون از اردوگاه انتقال یافته و حدود ظهر مجددا باز می گشتند.
روز سه شنبه 23 مرداد ماه 69 نوبت بیگاری آسایشگاه 2 که بنده نیز در آن آسایشگاه بودم تعلق داشت. حدود بیست نفر از ساعت 30/8 صبح به خارج از اردوگاه دقیقا بیرون سیم خاردار در قسمت شرقی اردوگاه مشغول کار دیوار چینی بودیم که صدای رادیو که از طریق بلندگوی اردوگاه پخش میشد بطور واضح و شفاف به گوش میرسید. حدود ساعت 11صبح ناگهان برنامه عادی رادیو قطع و سرود نظام و مارش ارتش پخش شد گویی مجددا عملیات آغاز و جنگ دوباره شروع شده است. همه بچه ها دست از کار کشیده و منتظر خبر شدند؛ سربازان عراقی آشفته تر از ما بوده و رنگ باخته از هم میپرسیدند چه شده است؟ دقایقی با نواختن سرود و مارش نظامی گذشت ناگهان گوینده رادیو اعلام کرد "بیاناً هاماً من سید الرئیس الی قیادﺓ الایرانیه" (اطلاعیه مهمی از رئیس جمهور به رهبران ایرانی)
توجه شنوندگان عزیز را به بیانیه ای که از سوی رئیس جمهور صادر شده است جلب میکنم. دلشوره و اضطراب از یکطرف و لحن شادمانه ی رادیو از طرفی دیگر ما را دچار سردرگمی کرده و نمیدانستیم چه کنیم؛ سربازان عراقی که نگهبانان ما بودند وضعی بهتر از ما نداشتند، علی ایحال کار تعطیل شد و به داخل اردوگاه بازگشتیم . همه منتظر بودند تا بیانیه مورد نظر پخش شود تا ساعت 2 بامداد همه فالگوش بودند تا ببینند چه خبر می شود اما رادیو عراق فقط سرود پخش کرد و مارش نظامی نواخت و همان مطلب را تکرار کرد . تکرار همه را کلافه کرده بود .
روز بعد ساعت 8 صبح ، 9 صبح ، تکرار و ساعت 10صبح روز چهارشنبه بیانیه کذایی خوانده شد؛ همه بچه ها زیر بلندگوی اردوگاه جمع شدند و کله به کله با دقت گوش میداند. صدام اشاره کرده بود به نامه هایی که در گذشته به آقای هاشمی رئیس جمهور وقت نوشته است و به قرار داد 1975 الجزایر پرداخته و اعلام کرد ما قرارداد 1975 الجزایر را پذیرفتیم و به چند مورد دیگر اشاره و ضمن پذیرش اعلام کرد (( و بذلک تحقق ما اردتموه )) و با این مطلب هر آنچه شما می خواستید محقق شد و برای اینکه ما اثبات حسن نیت خود را داشته باشیم از روز جمعه اولین گروه از اسرا را آزاد میکنیم . هلهله و شادی اردوگاه را فرا گرفت بچه ها همدیگر را در آغوش گرفته و به هم تبریک می گفتند اشک شوق بر چشمان همه نشست . بنده به محض شنیدن خبر و دیدن آن صحنه های شادمانی به دوستان گفتم ضمن اینکه با بوجود آمدن ماجرای کویت و بازشدن جبهه دیگری به روی صدام احتمال حل مشکل جبهه ما توسط وی بسیار محتمل است اما درصدی هم احتمال عدم پایبندی وی به تعهداتش را منظور نمایید ، صبر کنید تا ببینیم جمعه چه خواهد شد. دو روز باقیمانده بدون اذیت و آزار ، ضرب و شتم و کنترلهای دقیق روزانه گذشت حتی شبها نیز تا ساعت 10 آزادی در محوطه اردوگاه داشتیم . یکی از بچه ها گفت پس از 10 سال امشب ستاره های آسمان را دیدم . روز جمعه تلوزیون عراق انتقال و تبادل اولین گروه از اسرا را نمایش داد و امید در دلها پدیدار آمد و روز های رنج و مشقت به پایان رسید . در آنزمان هر آسایشگاه یک تلوزیون داشت که فقط شبکه های عراق را نشان می داد با آزادی محدودی که در آن چند روز به ما دادندیکی از بچه ها کانالهای بسته شده تلوزیون را باز کرده و توانستیم شبکه یک سیمای کرمانشاه را ببینیم و صحنه های شور انگیز استقبال و جشن و سرور ملی را تماشا کنیم . در همین روز از تبادل اسرا نوبت به اردوگاه 17 تکریت رسید.
روز قبل از تبادل به هر یک از اسرا یک دست لباس آستین کوتاه به رنگ کرم تحویل داده شد، ساعت 9 صبح مسئولین تبادل اسرا از جمله فرماندهی کل اسرا ( سرتیپ نزار) به اتفاق گروهی از افراد خود وارد اردوگاه شد و ضمن دادن دستوراتی جهت تبادل و فراهم کردن زمینه های انتقال مجدداً بازگشت .
اولین اقدام عراقیها جداسازی 22 نفر از اسرا از جمله حاج آقای ابوترابی از جمع بچه ها و انتقال سریع آنها بود. این اقدام عراقیها موجب اعتراض بچه ها شد افسر عراقی در پاسخ ناجوانمردانه گفت اگر اعتراض کنید این اردوگاه را تماما نگه داشته و به روزهای بعد موکول میکنیم البته بعدا گفت : نگران نباشید آنها هم می آیند ولی فعلا با آنها کار داریم .
ساماندهی و تقسیم بچه ها به تعداد اتوبوسها انجام گردید ناگهان یکی از سربازها آمد و در جمع بچه ها چند نفر را که از نظر جسمی مشکلاتی داشتند انتخاب کرده و گفت : یک هواپیما از بغداد به تهران امشب پرواز خواهد کرد آنهایی که مجروح و یا مشکل جسمی دارند با آن پرواز می روند هنگام انتخاب افراد من نیز برگزیده شدم و لذا ساعت 13 روز چهارم شهریور سال 1369 از اردوگاه خارج و تا ساعت 15:30 وارد فرودگاه بغداد شدیم به تعداد 2 اتوبوس از اردوگاه تکریت ، وقتی وارد فرودگاه شدیم تعداد 2 اتوبوس دیگر نیز افرادی از اردوگاه دیگری منتظر بودند نهایتا حدود 135 نفر با یک هواپیمای سوئیسی ساعت 5/8 شب از فرودگاه بغداد پرواز و ساعت 10 شب در فرودگاه مهر آباد به زمین نشستیم .
مراسم استقبال به عمل آمده و پس از آن به پادگان لویزان جهت ثبت نام ، معاینه و تجهیز و اعزام منتقل شدیم . دو روز طول کشید و روز 7/6/69 سالعت 10 صبح وارد قزوین شدیم و پس از حدود یک ساعت مراسم پایان یافته و بسمت دانسفهان حرکت نمودیم ، مراسم استقبال پرشکوه دیگری نیز در دانسفهان برگزار و ساعت 5/2 بعدازظهر وارد منزل شدم .
اینچنین دوران اسارت به پایان رسیده و زندگی جدیدی شروع شد.

يكشنبه 30 مرداد 1390
08:18:13
جمعه 27 مهر 1397

تعداد بازدیدکنندگان کنونی: 1
تعداد کل بازدید کنندگان: 279734

. کلیه حقوق سایت محفوظ است