محرم در اسارت
(مصاحبه با گاهنامه هیئت امروز)

س :حاج اقای فصیح رامندی.اگه ممکنه برامون از حال وهوای محرم در جبهه و اسارت مختصر توضیح بدهید.

ابتدا ماه محرم و ایام سوگواری حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) را تسلیت عرض می‌کنم و امیدوارم همه ما از محبان و شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت باشیم و در دنیا از زیارت ائمه اطهار و در آخرت از شفاعتشان بهره‌مند شویم. از انگیزه‌های اصلی و شاخص‌هایی که در جبهه، رزمندگان داشتند و به آن‌ها شور و عشق می‌داد، یادآوری مصائب و نهضت و عاشورای امام حسین (ع) بود، یعنی ما نداریم رزمنده‌ای که در جبهه حضور داشته باشد اما  شور حسینی در وجودش نباشد. لااقل من سراغ ندارم. تمامی رزمندگانی که در جبهه حضور داشتند یک عشق و علاقه مفرط به عاشورا و نهضت امام حسین و کربلا داشتند و لذا چه در جبهه و چه در اسارت توسل وزیارت عاشورا از آن مواردی بود که به طور مرتب و مستمر برگزار می‌شد. نوحه و سینه‌زنی به طور مستمر در جبهه انجام می‌شد و در اسارت به صورت محدودتری،

یادم هست قبل از عملیات والفجر مقدماتی ما در منطقه میشداغ مستقر بودیم. ایام محرم بود، بعد از عملیات محرم، قبل از عملیات والفجر مقدماتی. بچه‌ها هر روز عصر پرچم برمی‌داشتند و شروع می‌کردند نوحه‌خوانی و رجزخوانی تا همه جمع شونددر آن محلی که درست کرده بودیم به عنوان حسینیه و نماز جماعت آنجا برگزار می‌شد. یک ساعت به غروب مانده شعار ما این بود «گردان رسول الله در دل عشق حق دارد / گردان رسول الله در سر شور حسینی دارد» و بچه‌ها این شعار را می‌دادند و جمع می‌شدند و سینه می‌زدند و نوحه می‌خواندند و آماده می‌شدند. این مراسم ادامه داشت تا غروب که به نماز جماعت ختم می‌شد. حتی بعضی از روز‌ها هم از گردان کربلای شاهرود هم دعوت می‌کردند. آقای شیخ رضا بسطامی هم می‌آمد و پرچم می‌گرفت و میدان‌داری می‌کرد یا بچه‌های خودمان شهدایی مثل آسید محمودمیرسجادی، سید باقر علمی میدان‌داری می‌کردند و یک ساعت و یک ساعت نیم مانده به نماز سینه‌زنی و نوحه‌خوانی و عزاداری داشتند تا نماز مغرب، خب این حالت جبهه و روحیه جبهه هابود..

جوراب مشکی در اسارت

در اسارت هم همین شور و حال وجود داشت. من دو سه تا خاطره به صورت کوتاه از اسارت عرض می‌کنم. ما اولین سالی که اسیر شدیم در یک شرایط بسیار سختی قرار داشتیم. ماه محرم فرا رسید و بچه‌ها فکر کردند که چطوری می‌توانند خودشان را سیاه‌پوش کنند. امکانش نبود تمام امکانات ما یک دست لباس فرم اسارتی داده بودند که اوایل سبز رنگ بود و آن را می‌پوشیدیم و به غیر از آن لباسی نداشتیم و یک فکری به ذهنمان رسید. اینکه همه از روز سوم جوراب مشکی بپوشند و غیر از جوراب مشکی، چیز دیگه‌ای نداشتند.لباس مشکی وجود نداشت. جوراب‌ها هم دو رنگ بود.یکی سبز ویکی هم مشکی بود از روز سوم اعلام شد به بچه‌ها که همه جوراب مشکی بپوشند و چون کفش هم نداشتند و با دمپایی بودند یکدفعه همه اردوگاه شد جوراب مشکی. با پوشیدن جوراب مشکی، بچه‌ها آن ظاهر عزاداری ر ا، ظاهر مراسم راحفظ کردند.

اصلا امام حسین را خود ما کشتیم

 سال اول ما امکان سینه‌زنی و نوحه‌خوانی به آن شکلی که سالهای بعد پیدا کردیم، نداشتیم دو نفر سه نفر چهار نفر می‌نشستند و دور هم کوپه کوپه یکی شروع می‌کرد به نوحه خواندن و بقیه هم گوش می‌کردند و گریه می کردند.سرهای همه پایین بود و دست‌ها روی زانو. تمام اردوگاه شده بود یک چنین صحنه‌ای در روز تاسوعا و عاشورا، ما سال اول، ماه محرم را اینطوری سپری کردیم اما سال دوم و سوم و سالهای بعد یک مقداری دامنه نوحه‌خوانی و سینه‌زنی‌ها رشد پیدا کرد به طوری که در آسایشگاه بچه‌ها نگهبان می‌گذاشتند تا مراقب رفت آمد سرباز‌ها باشد و داخل شروع می‌کردند به نوحه خواندن و سینه زدن، در آسایشگاه ۱۱ موصل ۲ که بودیم.اردوگاه موسوم به خیبری‌ها.بچه ها شروع به سینه زدن کردند و زیارت عاشورا خوانده می شد و بعد از زیارت عاشورا شروع به سینه زدن کردند. صدای سینه‌زنی و نوحه بچه‌ها به سرباز عراقی رسید و سرباز عراقی به افسر اردوگاه گزارش داد که این‌ها دارند عزاداری می‌کنند. سروان ماجد بود که بعد‌ها سرگرد و سرهنگ هم شد. سرهنگ ماجد در آسایشگاه آمد و اعلام کرد که عزاداری ممنوع است و گفتیم ما عزاداری نمی‌کردیم. گفت: نه صدایتان آمده و سرباز‌ها به من گزارش دادند. زمان صدام ملعون در عراق، عزاداری برای امام حسین ممنوع بود. بچه‌ها گفتند ما حالت اندوه و گریه و حزن داریم. دو سه تا از بچه‌ها را کشید بیرون و دید چشم‌هایشان قرمز است .به شدت آنها را مورد اذیت، آزار قرار دادند که ۱۰-۱۵ ضربه کابل به یکی از بچه‌ها زدند که چرا چشمهایت قرمز است و معلوم است که گریه کردی. آخر سر بچه‌ها  سماجت کردند که چیکار دارید به کار ما، ما دلمان می‌خواهد برای امام حسین عزاداری کنیم، بدون اینکه مزاحمتی برای شما داشته باشیم. سروان ماجد گفت اصلاً امام حسین مال ما بوده و عرب بوده و ما کشتیم و به شما عجم‌ها و مجوس‌ها چه ربطی دارد و چرا برای حسین گریه می‌کنید. حسین از ما بوده و ما خودمان کشتیمش به شما ربطی ندارد.  این تعبیر سروان ماجد بود برای اینکه بچه‌ها را آرام کند و بالاخره بچه‌ها حالتهای خودشان را که در اسارت داشتند حفظ کردند. آن سال هم من یادم هست که اینطوری گذشت سال سوم باز ایام محرم و شب عاشورا آمدند آسایشگاه ما، ۵-۶ نفر از بچه‌ها را بیرون بردند و شدیدا مورد ضرب و شتم قرار دادند که چرا عزاداری می‌کنید. سال ۶۶ از اردوگاه خیبر ما را منتقل کردند به اردوگاه عنبر، کمپ ۸ آنجا هم همین وضعیت وجود داشت. یعنی تمام آسایشگاه‌ها .۶ آسایشگاه قاطع ۲ شروع کرده بودند به سینه‌زنی و یک شب که همه سینه‌زنی کرده بودند، سربازهای عراقی آمدند و ریختند داخل آسایشگاه و همه را مورد ضرب و شتم قرار دادند؛ یعنی هر شش آسایشگاه را به شدت و با سختی تنبیه کردند که چرا شما دارید برای امام حسین عزاداری می‌کنید. با این فشاری که عراقی‌ها داشتند مراسم عزاداری هر ساله در اسارت برگزار می‌شد و زیارت عاشورا به صورت مستمر خوانده و بچه‌ها از آن عشق و علاقه‌ای که به برگزاری مراسم محرم و عزاداری ابا عبدالله الحسین داشتند یک لحظه هم کوتاه نمی‌آمدند. به شکل گذرا  و خلاصه آنچه که دوران اسارت ما برای عزاداریهای ماه محرم گذراندیم خدمتتان عرض کردم.

س:کیفیت عزاداری در اسارت چگونه بود؟

سینه زدند و کتکش را هم خوردند

مراسم عزاداری در اسارت هم، عین همین مراسم سنتی خودمان بود. منتهی محدود بود، یعنی مثلا در آسایشگاه در یک مقطع نمی‌توانستیم کار کنیم به خاطر خبرچینی‌هایی که به عراقی‌ها می شد .محدود ۷-۸-۱۰ نفره) انجام می‌شد، اما در یک مقطع که وضعیت ما به شکلی شد که ساماندهی پیدا کردیم. در سالهای دوم و سوم کل آسایشگاه یک نفر صحبت می‌کرد و روضه می‌خواند و یک نفر نوحه می‌خواند و بقیه به شکل آرام سینه می‌زدند و زیارت عاشورا خوانده می‌شد و بعد از زیارت عاشورا یک نفر کوتاه و مختصر سخنرانی می‌کرد و نوحه خوانده می‌شد. روحانیونی بودند که مصیبت را می‌خواندند و سینه‌زنی می‌شد و‌‌ همان چیز سنتی که در جامعه ما جاری است همین را در اسارت اجرا می‌کردند شیوه جدیدی نبود.

سربازهای آسایشگاه نه یک بار، دو بار، ده‌ها بار، متوجه می شدند که ما داریم عزاداری می کنیم و تنبیه می‌کردند ولی علی‌رغم ضرب و شتم آن‌ها مراسم برگزار می‌شد. مثلا آسایشگاه یکباره شوری پیدا کردند که همة ۶ آسایشگاه شروع کردند به سینه‌زنی و عراقی‌ها‌‌ همان موقع که سینه‌زنی تمام نشده بود ۴۰ تا سرباز آوردند و ریختند، آسایشگاه به آسایشگاه همه را کتک زدند شدیداً ولی بالاخره مراسم برگزار شد و سینه زدند و کتکش را هم خوردند؛ اما بیشتر مواقع به دور از چشم نگهبان‌ها، یعنی با مراقبت از اینکه سرباز متوجه نشود داخل آسایشگاه سینه می‌زدند و سخنرانی و نوحه خوانده می‌شد.

س:ببخشید میشه بگید برخورد عراقیها با اسرا در این خصوص چگونه بود؟

       تنبیه و بعد انتقال به اردوگاه دیگر

عراقی‌ها برای برخورد با افرادی که عامل اصلی برپایی مراسمات وعزاداری بودند، دو شیوه داشتند یعنی هر چند ماهی یا سالی یکبار افراد شاخص اردوگاه را می‌بردند جای دیگر . مِن باب مثال بگم یکی از علتهایی که آقای ابوترابی را ۷، ۸، ۱0 تا اردوگاه عراقی برده بودند، به خاطر همین بود. یکی از علتهایی که بچه‌های شاخص چندین اردوگاه رفته بودند همین مسئله بود. یکی از بچه‌های ما .یا خودبنده شروع می‌کردیم در جمع آسایشگاه سخنرانی کردن. یک بار، دو بار، سه بار، یک ماه، دوماه، یک سال، بالاخره خبر به عراقی‌ها می‌رسید که فلانی دارد سخنرانی می‌کند و مسایل کشور و انقلاب و دین را برای بچه‌ها دارد توضیح می‌دهد. یک سال که گذشت متوجه می‌شدند ازار واذیت وشکنجه شروع می شد وقتی تنبیه و زندان نتیجه نمی‌داد، این فرد را به اردوگاه دیگری می‌بردند. این یکی از شیوه‌ها بود که بعد از تنبیه این کار را انجام می‌دادند.بچه های شاخص زیادی بودند که به اردوگاه‌های مختلفی رفته‌اند. به خاطر همین سخنرانی و حفظ روحیه بچه‌ها و ساماندهی اسرا و مراقبت از اینکه بچه‌ها دچار ضعف و سستی نشوند علاوه بر تنبیه و زندان در اردوگاه اگر نتیجه نمی‌گرفتند به

 اردوگاه دیگری منتقل می‌کردند.

س:باتوجه به اینکه شما ان شرایط را لمس کردید میشه بگید عامل اصلی مقاومت وحفظ روحیه آزادگان عزیز چه بود؟

علت حفظ روحیه و مقاومت بچه ها؛ یاد مصائب اهل بیت

یکی از دلایل اصلی حفظ روحیه و مقاومت بچه‌ها ماجرای عاشورا و اسارت حضرت زینب بود. یک شب عراقی‌ها آمدند همه بچه‌های آسایشگاه را بردند بیرون و  به خاطر نماز جماعت کتک زدند. بعد که وقتی بچه‌ها می‌آمدند داخل، با خنده برای یکدیگر تعریف می‌کردند چند تا کابل خورده‌اند. با خنده می‌گفتند مال من شد ۱۶ تا. من۱۷ تا. این وضعیت وجود داشت. اما بعد از اینکه این حالت برای بچه‌ها پیش می‌آمد و کتک می‌خوردند یکی برمی گشت می‌گفت همة این‌ها به اندازه یک سیلی که به گوش حضرت رقیه خورده، نمی‌شه. همین باعث می‌شد که یک تسکین و آرامشی در بچه‌ها ایجاد شود. یعنی می‌خواهم بگویم  آنچه که باعث حفظ روحیه و نگهداشت بچه ها میشد.ماجرای عاشورا و اسارت حضرت زینب و اهل بیت امام حسین (ع) بود، بچه‌ها شدید‌ترین اذیت و آزار و شکنجه‌ها را متحمل می‌شدند یاد جمله که همه این‌ها در برابر آن سیلی که به دختر سه ساله امام حسین (ع) خورده .هیچ است- قوت می‌گرفتند و پایداریشان بیشتر می‌شد.

بٌکشی، پیروزی کشته شوی،پیروزی

ببینید به هر حال برداشت رزمندگان از تشیع این بوده و این یک واقعیتی است یعنی عدم رضایت پیروان امام زمان به هر حکومتی غیر از حکومت جهانی امام زمان (عج) این‌ها را به حرکت وا می‌دارد. واین‌ تفکرسرعتشان را شتاب می‌بخشد و همچنین هر حادثه‌ای که در مسیر برایشان پیش بیاید با اقتباس و الگوگیری و یادآوری صحنه کربلا برایشان آن حادثه شیرین می‌شود. اینکه در قرآن می‌گوید إحدی الحسنیین. بکشی پیروزی و کشته شوی پیروزی. این از همین جا نشأت می‌گیرد. ما در جنگ همین را می‌گفتیم، چه بکشیم و چه کشته شویم در هر دو صورت تکلیف و وظیفه را انجام داده‌ایم و ما به سعادت و رستگاری رسیده‌ایم، اگر ایمان داشته باشیم. این برداشت بچه ها از فرهنگ تشیع است و باید بگویم خوب فهمیده‌اند که اگر کوتاه و شل بیاییم ما می‌بازیم آن‌ها به نقطه اصلی رسیده‌اند.

س:ایا زیارت عاشورا وعزاداری در زمان جنگ واسارت فقط در ماه محرم انجام میشد؟

پرچم یاحسین برای همه سال

نه .کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا یک شعار همیشگی جبهه بود. خب بچه‌هایی که در جبهه بودند زیارت عاشورایشان اختصاص به ایام محرم ندا‌شت و به صورت مستمر خوانده می‌شد و همچنین دعا‌ها، چون هر روز مشاهده می‌کردند صحنه‌هایی که یادآور صحنه‌های کربلا بود. زیارت، اختصاص به ایام محرم نداشت و در جبهه همیشه و در هر حال نام و عشق امام حسین (ع) و شور حسینی بود که به حرکت وامی داشت. در هر عملیاتی بود پیشانی‌بندی که بچه‌ها در عملیات‌ها می‌بستند اختصاص به ماه محرم نداشت. این نبود که فقط ماه محرم پرچم یا حسین داشته باشیم تمام سال این پرچم را داشتیم.

یا فاطمه الزهرا از من راضی شدید؟

در عملیات خیبر من به دو سه مورد برخورد کردم که در شرایط سخت یکی از بچه‌های زنجان شدیدامجروح شدً. تیر به قفسه سینه‌اش خورد و خون فوران می‌زد. و یک دقایقی امکان رفتن و کشاندن وی به سنگری یا پناهگاهی وجود نداشت. در‌‌ همان لحظه‌ای که افتاده بود و خون از سینه‌اش فوران می‌زد یا زهرا می‌گفت. ایشان با حالت خوشی می‌گفت: یا فاطمه الزهراء (س) منو قبول می‌کنی، از من راضی ‌شدی؟. شاید یکی دو دقیقه‌ای امکان رفتن و کمک کردن به او نبود. تا به بچه‌ها گفتیم که آتش کنید به سمت عراقی‌ها تا بتونیم اونو بکشانیم به یک سنگری، این کار را انجام دادند و جابجایش کردیم و آوردیم به یک قسمت بهتری که از تیررس مستقیم در بیاید. آن صحنه هیچ وقت از یادم نمی‌ره. او در‌‌ همان حالتی که تیر خورده بود به سینه‌اش و خون جریان داشت،می‌گفت: یا فاطمه زهرا (س) از من راضی شدی؟

همه ما فدای امام

والفجر مقدماتی بودیم. قبل از اینکه عملیات انجام شود ما پشت خاکریز بودیم عراقی‌ها شروع به گلوله باران کردند. حالا یا متوجه خاکریز شده بودند یا همینطوری الکی گلوله می‌انداختند و گلوله توپشان پشت خاکریز خورد. در این خاکریزی که بچه‌ها ردیف نشسته بودند، ترکش به گردن حاج رضا صالحی -که الان مداحی می‌کند- خورد و خون شروع به فوران کرد. دستش راگذاشت گردنش و چفیه‌اش را سریع بست. بچه‌ها کمکش کردند و بعد نگاه کرد دیدازگردنش خون دارد می‌آید و بچه‌ها روحیه‌شان ضعیف شده، همینطور که گردنش را بسته بود و نگه داشته بود، آمد که برود. خطاب به بچه‌ها گفت: برای سلامتی امام صلوات. برای اینکه بچه‌ها روحیه بگیرند و گفت همه ما فدای امام. برای سلامتی امام صلوات، صلوات را فرستاد و بچه‌ها کمکش کردند و آمد به آمبولانس و به بیمارستان منتقل کردند. از این گونه صحنه‌ها در جنگ زیاد بود.

س:آیا در اسارت برنامه خاصی داشتید؟

برنامه‌ریزی اعتقادی و معنوی در اسارت

گاهی در اسارات آرزو می‌کردم ‌ای کاش سه نفر اسیر می‌شدند و با ما می‌بودند و هر سه تایشان در خیبر بودند یکی امیر عبادی بود، دیگری آسید محمود میرسجادی بود و یکی محمد رضا بابایی بود. چون ما شروع کردیم کلاس‌ها را برگزار کردن، در اسارت برنامه ریزی کردن. من احساس کردم این سه تا را کم داریم امیر عبادی و آسید محمود به خاطر مداحی، و بابایی به خاطر مسائل عقیدتی. من می‌گفتم اگر این‌ها بودند خیلی خوب بود. ما تاریخ اسلام را شروع کردیم، اصول عقاید و احکام را شروع کردیم برای بچه‌ها گفتن اما در مسایل مداحی من تسلط نداشتم. من همین نوحه قدیمی سنتی را برای بچه‌ها میخوندم که «حسین، حسین، حسین/ امشب جناب فاطمه/ آید به دشت کربلا/ گردد به دور کشته‌ها/ گوید حسین من چه شد/ نور دو عین من چه شد» با هر فرازی که می‌خواندیم بچه‌ها حسین حسین حسین می‌گفتند، بعدا با سایر بچه‌ها، ارتباط که برقرار شد توانستند، نوحه‌هایی که در اسارت به ذهن داشتند از یکدیگر بگیرند و بخوانند. من یادم هست اولین سال، نشسته بودیم. یک سید روحانی هست،اقای ابطحی ایشان آن موقع تازه طلبه بود. الان روحانی برجسته‌ای در قم هست. اولین مصیبتی که محرم سال ۶۳  برای ما خواند، مصیبت حضرت عباس (ع) بود. وقتی خواند و به این قسمت رسید که «هر کس می‌خواهد از اسب بیفتد زمین، دست‌هایش را محور قرار می‌دهد و جلو می‌آورد که با صورت نخورد زمین، اما اباالفضل دست نداشت»، باور بفرمایید یک هق هقی در جمع بچه‌ها ایجاد شده بود، یک گریه آنچنان شدیدی ایجاد شده بود که همة بچه‌ها را منقلب کرد. وقتی این مصیبت را که آمد از نهر  مشک را پر کرد و از نخلستان آمد دست چپ و راستش را قطع کردند و آخر سر که عمود بر فرق حضرت اباالفضل زدند و از اسب می‌خواهد به زمین بیفتد که دست نداشت که دست‌هایش را جلو بگیرد که با صورت به زمین نیاید. یک حالی یک شوری در بچه‌ها ایجاد شد که دیگر نتوانستند نه خودش توانست ادامه بدهد و نه بچه‌ها توانستند تا دقایقی چیزی بگویند. این صحنه‌ای از سال اول بود که هنوز عزاداری، عمومی نشده بود

س:در دوران اسارت ایا به زیارت مشرف شدید؟

زیارت کربلا و نجف در اسارت

زیارت کربلا و نجف به دو شکل انجام شد. یک شکل عراقی‌ها می‌آمدند، در طول جنگ هم این بود. در هر سال می‌آمدند از هر اردوگاه ۷-۸-۱۰- و بعضا ۱۲ نفر را انتخاب می‌کردند و این‌ها را زیارت می‌بردند. چه کسانی را انتخاب می‌کردند؟ همه رقم درش بود. جاسوس خودشان بود. آدم زحمت کش مثل باغبان و آشپز بود و آدمی که به تعبیرعراقی‌ها می‌گفتند «دجّال» ولی بچه‌های مذهبی و خالص و ناب و بچه‌هایی که خودشان حفظ روحیه بچه‌ها را داشتند از توی این‌ها انتخاب می‌کردند.  این‌ها را برای زیارت می‌بردند آن موقع بعضاً قاطی مردم با حفاظت وچند سرباز و مراقب زیارت می‌بردند و دوباره به اردوگاه برمی‌گشتند. یک سری هم بعد از آتش‌بس صدام گفت: همه اسراء را ببرید برای زیارت. یعنی با این تعبیر که این‌ها آمده بودند بروند کربلا را بگیرند، حالا ببریدشان کربلا را زیارت کنند. اینجا دیگر حرم را قرق می‌کردند. در‌ها را می‌بستند و مردم را بیرون می‌کردند و ۳۰۰ نفر، ۳۰۰ نفر می‌بردند. ده تا اتوبوس راه می‌انداختند. هر روز از یک اردوگاه می‌آوردند کربلا حرم امام حسین و اباالفضل و امیر المؤمنین علیهم السلام رو زیارت می‌کردند و برمی گشتند اردوگاه. بنده توفیق حاصل شد که دوبار برای زیارت بروم یک بار با همین گروه جمعی و یک بار با آن گروه محدود؛ گروهی جمعیمان اسفند سال ۶۷ یعنی بعد از آتش بس بود. گروه خاصمان پنجم محرم سال ۶۶ بود که مشرف شدم. آنجا‌‌ ما را زیارت بردند و بعد از زیارت ما را برگرداندند زندان ابوغریب.‌‌ همان زندان مشهوری که بعد از جریان صدام معلوم شد که این زندان چه زندانی بوده است. ناگفته نماند ما آنجا در آن ده روزی که بودیم هیچ اذیت نشدیم ولی عراقی‌هایی که می‌آوردند من از سوراخ کلید در نگاه می‌کردم طرف برهنه دارد می‌رود و پشتش جای اطو‌ها هست و سوخته. این طرف، آن طرف، کتفش اطو گذاشته بودند و سوخته بود. ما را اذیت نکردند. آنجا فقط از این نظر که مقداری ضرب شتم و اذیت روحی شدیم، ولی زندانی‌های سیاسی خودشان را خیلی شکنجه می‌کردند. محرم سال ۶۶ ما به آن شکل مشرف شدیم و دیگر ما را به آن اردوگاه نبردند و به اردوگاه دیگری بردند.

میشه خاطره زیارت رفتنتون را تعریف کنید

من نشسته بودم پای پنجره داشتم برای بچه‌ها درس می‌دادم. کلاس تاریخ اسلام بود. داشتیم با بچه‌ها صحبت می‌کردیم، ۷-۸ نفر دور و برم نشسته بودند. یکدفعه زود‌تر از حد معمول عراقی‌ها سوت زدند بروید داخل، یعنی هر روز ساعت۴ می‌رفتیم آن روز ساعت ۵/3 سوت زدند و رفتیم داخل و در‌ها را بستند. یک ساعت بعدش آمدند داخل. چند تا عراقی آمدند داخل اردوگاه از آسایشگاه یک، یک نفر آوردند بیرون. از آسایشگاه سه، و آسایشگاه پنج ،همینطور هر کدام یک نفر.  ما که همینطوری نشسته بودیم بچه‌ها گفتند فلانی آماده باش بردنتان. آخر شایعه شده بود دو هفته قبل از آن، که یک عده از مسئولین را از اردوگاه می خواهند ببرند.البته مسئولین اسارتی، بچه‌ها گفتند فلانی حاضر شو می‌خواهند ببرندت، من گفتم کیا رو آوردند بیرون، گفتند آسایشگاه یک فلانی را، آسایشگاه پنج آقای خداشکر را که بچه اردبیل بود بیرون آوردند. آسایشگاه شش آشپزی داشتیم حاج آقای افچنگی، آسایشگاه دو آقای رازقی از مازندران را آوردند بیرون. من گفتم این ترکیب مال تغییر اردوگاه نیست، چون آن آقا همکاری با عراقی‌ها دارد. آن آقا بچه خوب است و آن آقا آشپز است و من گفتم بچه‌ها رفتیم زیارت امام حسین،رفتیم کربلا. همین‌طوری بدون اینکه اطلاع داشته باشم گفتم: می‌خواهند کربلا ببرند. بعد آسایشگاه شش و بعد آسایشگاه نه که ما بودیم اسم مرا خواند، فرج الله، حبیب الله . من به عراقی‌ها گفتم با خودم چی بردارم، گفت هیچی، می‌خواهیم کربلا ببریم. تا گفتند می‌خواهند کربلا ببرند، بچه ها یکیجای نمازی، یکی تسبیح، یکی مهر داد و گفتند این‌ها را تبرک کن و برای ما بیاور. ما جمع کردیم و آوردیم بیرون. شب ما را آوردند درمانگاه خواباندند و هشت نفر شدیم، صبح ساعت ۵/۴ یک ماشین مینی‌بوس آوردند. ۸-۹ تاسرباز مسلح و ۳-۴ تا لباس شخصی. ما را نشاندند در ماشین و از اردوگاه بیرون آمدیم. یک پیر مردی به نام  سید جوادرضوی اهل مشهد بود. پایش درد می‌کرد. به من گفت فلانی من پایم درد می‌کند. این کفش مرا بپوش و ببر در حرم امام حسین (ع) گَرد حرم رویش بنشیند، برگردان که من این کفش را بپوشم و پایم خوب شود. گفتم باشه. کفش را گرفتم و من کفش خودم را نپوشیدم.کفش کتونی سید راپوشیدم واز اردوگاه خارج شدیم.اول ما ر ابه زندان دژبانی در بغداد بردند. یک شب آنجا ماندیم و فردایش گفتیم کربلا چی شد؟ گفتند فردا می‌بریم. فردا آمدند چهار نفر را بردند و ما گفتیم شاید می‌برند زیارت و نمی‌آورند. نمی‌دانستیم بلاتکلیف بودیم و این‌ها صبح رفتند. بعد از ظهر ساعت۴ ـ ۵ بعد از برگشتند. فقط کربلا برده بودند و نجف نبرده بودند. حرم حضرت امام حسین و اباالفضل را زیارت کرده بودند و برگردانده بودند به زندان دژبانی .گفتند شما چهار تا هم برای فردا صبح آماده شوید ما هم فردا صبح آماده بودیم که بیایند ساعت۷-۸ صبح ما چهار تا را حرکت دادند و از بغداد آوردند کربلا و منتهی چشم‌هایمان را از زندان دژبانی تا بیرون شهر بستند و بقیه را آزاد وقتی می‌خواستیم دوباره بیاییم تو بغداد چشم‌هایمان را بستند. می‌خواستند موقعیت پادگان را ما نبینیم.اول حرم امام حسین و بعد ما را حرم حضرت اباالفضل آوردند و من یادم هست به نیابت از امام و شهدا و همشهریان و فامیل و نیابت از تک تک ملت ایران زیارت نامه را خواندم. حرم خلوت بود و پنج شنبه ششم ماه محرم سال ۶۶ اینقدر حرم خلوت بود. که شاید بگویم در ساعت نامتعارف امامزاده حسین ۵۰ نفر می‌بینی و در آنجا اینقدر آدم نبود. واقعا حرم خلوت بود. به طوری که راحت زیارت کردیم و گشتیم هر کجای ضریح را می‌خواستیم و می‌توانستیم متصل شویم و بگیریم و ببوسیم این کار انجام شد. بعد آمدیم دوباره ما را آوردند زندانی دژبانی. در زندان فردا صبحش جمعه به ما گفتند شما چهار نفر اردوگاه نمی‌روید شما می‌روید به اردوگاه دیگری. ما را بردند اردوگاه دیگری. من گفتم وسایلمان چی می‌شود، گفتند وسایلتان را می‌آورند آنجا، و در اردوگاه جدید دیدیم که بچه‌های دیگری را از آنجا آوردند، و وسایل ما آنجاست. همة وسایل تسبیح و مهر و جانمازی که برای تبرک داده بودند همه را به آن چهار نفری که می‌خواستند اردوگاه بروند دادم و گفتم این را به آسایشگاه ما بدهید. بچه‌ها خودشان برمی‌دارند؛ اما به سید بگو که کفش را دیگر نمی‌توانم بدهم کفش بماند پیش من. ماند تا بعد از اینکه آمدیم به سید گفتم حلال کن که کفشت را باخودم بردم و نتوانستم برگردانم. بعد از اینکه آزاد شدیم گفتیم حلال کن.

همه ضربدر خوردند

در زیارت جمعی بچه‌ها علناً عزاداری می‌کردند. ما را بردند. یکی از آن خادمین شروع کرد به زیارتنامه خواندن.زیارت نامه که تمام شد خواست برای صدام دعا کند برگشت گفت برای سید الرئیس صدام حسین.َ همون لحظه بچه‌ها جمعی ولی آهسته گفتند لعنه الله علیه، صدا را سربازهای عراقی شنیدند.با ماژیک پشت پیراهن بچه ها ضربدر می‌زدند. هرکی مثلا به گمان آن‌ها تخلف می‌کرد، پشتش یک ضربدر می‌زدند. انقدر تخلف زیاد شد که آخر همه ضربدری شده بودند و دیگه کسی با بچه ها کاری نداشت.

 


شنبه 25 شهريور 1391
11:04:21
يكشنبه 6 خرداد 1397

تعداد بازدیدکنندگان کنونی: 1
تعداد کل بازدید کنندگان: 266538

. کلیه حقوق سایت محفوظ است